چون که دوسش ندارم...
یه وبلاگ دیگه ساختم،از این به بعد اونو آپ میکنم
ا
وبلاگ بعدیم اینه ---->نگار
!!!تعطیل!!!
چون که دوسش ندارم...
یه وبلاگ دیگه ساختم،از این به بعد اونو آپ میکنم
ا
وبلاگ بعدیم اینه ---->نگار
!!!تعطیل!!!
برن بمیرن این خاله ها و دایی هایی که دلشون میخواد فقط زیراب بزنن
(حالا که خوب فکر میکنم میبینم که هیچم خوش نگذشته!
نزدیک بود مامانم دارم بزنه
)...
13 بدر رفتیم رفتیم یه جایِ خیلی خلوت،حتی یه پرنده ام پر نمی زد
(امان از این بابا ها و دایی ها و شوهر خاله های غیرتی
)ولی خوب بود،حداقل راحت بودیم
از وقتی رسیدیم خوابیدم
تا موقع ناهار،بعدشم یه کم پیاده روی و عکس(البته از نوع یادگاریش) و اینا...خلاصه اینکه 13 بدرم یه روزی بود مثل بقیه ی روزای خدای مهربون البته با اکسیژن زیـــــــــــــــاد،بعدشم مردای غیرتی خانواده گیر دادن که الا و بلا باید بریم خونه چون الان جومونگ شروع میشه...
(من که میدونم دلشون واسه سوسانو تنگیده بود
،هم بابام هم شوهر خالم
،باید موقع دیدمن فیلم جومونگ میدیدینشون،اشک تو چشم همشون حلقه زده بود و با تمام احساسشون فیلمو میدیدن...اونقدر با احساس میدیدن که منم تو این یه هفته از طرفدارای پروپاقرص ِ جومونگ شدم
)شبم باید زود میخوابیدیم،چون پدر ِ محترم معمولا موقع ِ سفر شبی خون( درست نوشتم؟
)میزنن...ولی طبق ِ معمولِ هر شب،ساعت ۴ صبح لالاییدیم و صبح جمعه چهاردهم ِ عید برگشتیم،یعنی دقیقا روز تولد مامانی
...
تولدش مبارک
هوراااااااااااااااااااا....دس دس
تولد
تولد![]()
تولدش مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک
( اینم رقص ِ نور)![]()


خوب دیگه بسه...فردا صبح کلاس دارم باید برم آماده شم

راستش همه ی بدبختیای من از وقتی شروع شد که به مامان بابا گیر دادم که باید الا بلا باید تغییر رشته بدم و اینا...خلاصه اینکه بالاخره دوباره کنکور دادم و رشته ایی رو که هیچ وقت فکرشو نمیکردم قبول شدم![]()
شوکه شدم...چرا؟
خوب معلومه دیگه!کسی که تو دبیرستان رشته اش تجربی باشه که بخواد بشه خانم دکتر ولی کشاورزی قبول میشه!بعد از ۴ترم تازه یادش میاد که از این رشته متنفره و ....حالا برق قبول میشه
میدونید یعنی چی؟
آره دیگه برق قبول شدم و رفتم و دارم میرم
اما...
اما اینجا اول بدبختی بود
اسلامشهر ![]()
از اسمش پیداست دیگه...تازه این اولشه خدا به دادِ بقیه اش برسه
بعدا.ن:![]()
البته بگما من با اسلامشهر مشکلی ندارم مشکل من اخلاق و رفتار خودم تو محیط دانشگاست
شما اقای اصغری رو میشناسید؟...نه؟
بابا همون کارشناس هواشناسی که کانال 1 هوا رو پیش بینی میکنه دیگه!همون که با مزه ست(آره خیر ِ سرش)همون که دیوونه ست
این اقای اصغری(
)استاد فیزیک 2 ماست (دیووونه...روانی....عقده ایی )
جلسه ی اول کلاس بود و همه سر کلاس بودن حتی محمد داداش ِ سارا که ترم بالایی بود(تقریبا با همشون رودرواسی داشتم )خلاصه همه بودن جای ِ شما خالی
که استاد اعظم اومد تو کلاس و همه ی ما شاد و سر خوش (از اینکه داریم چهره ی محبوبو مینظاریم
) ولی گویا استاد عزیز از یه چیزی عصبی بود (از شانس ِ من ِ بیچاره یِ بدبختِ فلک زده
) که یهو این نفیسه ی از خدا بی خبر بهم زنگید
و اصغری هم یه نگاه از روی شم غضب بهم انداخت و منم مثل همیشه به لبخند زدم و با حرکت سر عذر خواهی کردم(که ای کاش نمیکردم...مردیکه ی عقده ایی چه فکری کرده بود؟
) استاد داشت جزوه میگفت و ما مینوشتیم ولی با این کار ِ نفیسه من جا موندم و داشتم برگه هامو مرتب میکردم که یهو...
اصغری:خانوم شما مشکلی داری؟
من:ااا آخه چرا؟من که کا......(حتی نذاشت حرفمو کامل بزنم و از خودِ نازنینم دفاع کنم!
)
اصغری:پس پاشو از کلاس برو بیرون،دیگه هم برنگرد....اصلا درستو حذف من(میکنم ...نکنه فکر کردی کشته مردتم؟
)
من:اما....
اصغری:پاشو....پاشو(هر چی میگذشت هی عصبانی تر میشد!!
)
منم از کلاس اومدم بیرون و اما هیچ وقت یادم نمیره که باهام چیکار کرد(نامرد...زورت به ضعیفه ها میرسه؟
ظالم)آخه به چه جرمی آبرویِ منو پیش ِ اووووووووووووووون همه بچه بردی؟قبول دارم که خیلی شیطنت میکنم در حدی که وقتی چند تا از بچه ها منو بیرون کلاس دیدن گفتن:
قیصری:بازم کلاسو پیچوندی؟بابا جلسه ی اول بود
نفیسه:وااااااااااااااااااااا نگار؟!!بازم؟

و غیره...![]()
خیر نبینی اصغری،برو بمیر که کشتی منو با این کارت احمق( )
ایشالله که همین فردا زنت طلاقت بدِ بعد بره با رقیب عشقیت مزدوج بشه،بچه هاتم از خونه فرار کنن برن یه گوشه معتاد شن بعد ایدز بگیرن بمیرن....بعد توام روانی تر شی تو خیابون ماشین لهت کنه مغزت بپاشه رو زمین و اینا....بعدشم تو حیاط دانشگاه خودتو دار بزنی که من یه نفس راحت بکشم ولی قبلش از من حلالیت بطلب وگرنه دعا میکنم که ایشالله بری جهنم عقده ایی
.
.
.
شوخی کردم بابا،اینقدم سنگ دل نیستم اما خدا ازش نگذره
Relax...

این است
که زمین چرکین است.

دوستای گلم عید همتون مبارک.سال خوبی داشته باشین.
از این به بعد تو این وبلاگ فقط خاطراتمو مینویسم![]()
موفق باشید.![]()
پ.ن:چون وبلاگمو عوض کردم....آرامگاه خالی...
چرا کابوس من...
با اینکه همراه تو نبودم
شده سوء تفاهم آدم هایی که منو اون روز تنها با تو دیدن...
من که حتی تو فکرم نبوده جایی حتی یک لحظه با تو پریدن...
ببین مردم واسه عشق من و تو ...
چه خوابا که تا امروز ندیدن!!!
پ.ن:مخاطب این پست کسی نیست جز...خودم!
بعدا.ن: آرامگاه خالی...آدرس وب جدیدمه![]()
راستی به این دوتا آدرس هم سر بزنید rebirth و neer do well ![]()
به یاد می آورم شادمانی ایام گذشته را
و ای دریغ که چه زود پرواز کردند و رفتند آن روزها.
گویی از یاد برده ام که هرگز باز نخواهند گشت.
افسوس...

این چند وقته خیلی حالم بد بود
چند روز پیش من به همراهِ باباجونم و آبجیم داشتیم میرفتبم یه جایی
(جای خاصی نبود...دانشگاه میرفتیم)
مجری رادیو: وزیر بهداشت از شیوع آنفولانزایی جدید خبر داد...
من:فکر کنم که همین آنفولانزاییه که من گرفتم
آبجی:آنفولانزایِ تو از نوع مرغیه
باباجونم:آنفولانزای مرغی نه... آنفولانزای گاوی![]()
میدانید حال من دیگر یک فاحشه ام...!
زندگی بارها به من تجاوز کرده...!!!

در همین حین بعضی دوستان با صدای انکرالاصوات بوق شیطان و میدان داری میرزا بهزادی خان صنیع السلطنه مشغول حرکات پهلوانی,که دور از ادب و آداب عیاران باشدکه موجب اذیت و آزار خفتگان شوند. هرچندما در رختخواب گرم و نرم خود غنوده و بر ریششان خندیدیم.![]()
چاشت شیر بود و کره ای بی خاصیت چون لاستیک و عسلش بسته بندی شده بی کیفیت,هر جا رویم از دست پلاستیک و وسایل بسته بندی شده و بی خاصیت خلاصی نداریم...![]()
بعد از صبحانه سری زدیم به محمود آباد.در شهر مقداری خیابان گردی نموده و به بعضی مستغلات و املاک همایونی سری زده و وارسی نمودیم و الحمدا... مردم در کمال سعادت و اهالی آسوده و مرفه و از محاسن و مراقبات و اهتمامات حکومت, کافه اهالی قرین آسایش و به دعا گویی مشغول. در شهر جزء تعدادی مغازه با همان اجناس خیابان ۲۰ متری افسریه چیزی ندیدم و دریغ از یک مغازه و یا ابنیه ای جالب و یا متفاوت از جنوب شهر تهران.
جزء بعضی شیروانی ها که چون کلاه فرنگی بر سر ساختمان ها گذاشته بدون هیچ سلیقه ای و باری به هر جهت.
بهد از نماز و نهار که ماهی کفال بود و بر بخش کم و ماهی اش کوچک,دوباره سری زدیم به شهر بابلسر در زیر بارانی به نرمی حریر چین که پیوسته می بارید و جز لحظاتی کوتاه قطع نشد.
بعد از آن دوباره سری زدیم به محمود آباد و گشتی در شهر و رسیدگی به ما ترک و اموال و براورد تغیرات شهر و راپرت به سر منشی مخصوص و صرف مسقطی(بستنی) با یک نی از پلاستیک به درشتی قلم نی که خودش کلی دنگ و فنگ داشت.
شب برایمان سینماتوغراف نشان دادند.داستان از آن قرار که تلاش منهیان اجنبی برای رخنه در ارکان حرب مملکت محروسه پارس که حظ وافر بردیم از هوشیاری حافظان این مملکت اهورایی. فیلمی سراسر اکشن و بزن و بکوب و حسابی حظ وافر بردند اقربا و دوستان,و آن چنان که گفته اند:سینما آدم ساز است و باعث ندامت خطاکاران و هدایت فریب خوردگان؟!![]()
شام مرغ بود به همراه معجونی گاز دار به اسم نوشابه ی زمزم که نه تنها نشانی از آن آب مقدس نداشت,بلکه به گفته ی اطبای حاذق برای سلامتی مضر است ولی ما خوردیم و سخت کیفور شدیم.![]()
به محمد نامی از پیشکاران درگاه گفتیم مشتی آجیل مشکل گشا بر ما مشتلق ده و آن معلوم الحال صحبتی نمودی که قابل نوشتن نیست فقط گوییم حواله ات به حضرت خضر نبی.![]()
امشب ندا در دادند که فردا عزم برگشت داریم که انشاءا... در صحت و سلامت کل دوستان به محضر عیال و شوی مربوطه رسند و عذر تقصیر غیبت چند روزه بجای آرند و نصیحتی بشنوند از حکما که گفته اند چو از سفر برگشتی هدیه ای فراهم آر و از عواقب ناگوار روزگار بر حذر دار که اگر غفلت کنی حسابت با کرام الکاتبین است.
القصه چون نیک در احوالات روزگار نظر کنم سفری بغایت نیکو بودی جای هیچگونه گله و شکایتی نماند.
دوستان گفتند که صبح زود که ما در خواب خوش بامدادی بودیم,یلان رستم آسا و جوانان سهراب نژاد مسابقه طناب کشی برگزار نمودی و بر خلاف شاهنامه این بار سهرابیان دغل نمودی و با فرستادن یک نفوذی مسابقه را به نفع خود تمام کردندی که الهده علی راوی.![]()
از کل سفر عکسی به یادگار در ذهن دوستان بماند...
سراسر خاک ایران زمین را دوست دارم,آری میهنم ایران زمین را دوست دارم,دوست دارم,دوست دارم,دوست دارم.![]()

و سلامی بر پیامبر و اهل اطهارش تا آن زمان که شب و روز در گردش است
و اما این بنده که به بخشایش به روز جزا امید دارد که خداوند از گناهش درگذرد و پرده بر عیوبش درکشد بر سبیل ایام ماضی,که همراه دوستان به سفر رفته دفتری ره توشه می آورم این بار نیز بر همان منوال وجیزه ایی بنگارم که شاید مقبول طبع یاران قرار گیرد.![]()
الیوم یکشنبه پنجم آبان ماه یکهزارو سیصدو هشتادو هفت هجری مطابق با بیست شوال یک هزارو چهارصدو نه قمری برابر با بیست شوال آگوست سال دو هزارو هشت میلادی, با استعانت از درگاه باری تعالی سفری به خطه ی زر خیز مازندران جهت گردش و سرکشی از املاک و مستغلات و کارخانه جات دولت کریمه, همراه یاران با خدم و حشم و راکب و مرکوب در بعد از ظهر یوم جاری آغاز کردیم انشاء ا... ایزد منان یارو یاور باشد.
و اما بعد...
آغاز کردیم از طهران از طریق جاده ی هراز به مقصد ییلاق بابلسر که گویا عمارتهای دل انگیز ویلا نام ( از لغات انگریزی یا همان انگلیسیه خودمان) جهت استراحت مسافران در آن, بر ساخته و دوستان به همراه اهل و عیال ( زن و شوهر و کوفت و زهر مار) از نعمات آن مستفیض گشته اند جز حقیر و خانواده که سفری به این دیار نداشته ایم, مخلص نیز جز سفری بک روزه به بلد آمل گذرم به این ولایت نیفتاده ( مزاح فرمودیم به سبب خنده
).
بعد از نماز مغرب و شام در امامزاده هاشم که بر بالای گردنه ایی با سرمای جگر سوز و مه ای غلیظ مدفون است نماز خوانده و بعد از زیارتی مختصر در زیر بارانی ریز و مداوم راه پر پیچ و خم مسیر را در تاریکی و کور سوی چراغ راکب و در هول ولای پرتگاه ها و دره های عمیق با یاری شوفر که دو حلقه فیلم سینما توگراف نمایش دادی اسانتر پیمودیم و هر دو فیلم داستان مکرر پسر فقیر و دختر ثروتمند و یا بلعکس بودی که بر سبیل تصادف چرخیدی, دریغ از یک داستان درست و حسابی.
در طول مسیر سر به سر دوستان گذاشتیم و کمی مزاح نمودیم جهت ادخال السرور مومنین.![]()
القصه در اواخر شب حوالی پنج ساعتی از مغرب گذشته وارد بابلسر و عمارتهای ییلاقی گشتیم و شام آوردند, بختیاری نام با ادویه جات تند و دهان سوز بدون برنج که هر غذایی برنج نداشته باشد غذا نیست.
تا دچار نسیان نشده ام بگویم که سقف مرکب,خوب کاه گل نشده بودی و شرشر آب از آن چکه نمودی و شوفر محترم ندا دادی که:ببخشید سقف را هنوز اب بندی نکرده ایم. آمد که بگویم بی انصاف پس چطور در موقع گرفتن دست مزد اجرت را کامل میخواهی, این هم از سکنات ایرانی جماعت که تو را به هر مشقتی می اندازد و با یک عذرخواهی توخالی سروته قضیه را به هم می آورد و بعضی موارد بدهکار هم میشویم
.بگذریم
الحال رفقا در حال آماده شدن برای خواب نوشین هستند انشاا... خواب خوش ببینند حوریان و قلمان را( البته از جنس مذکر).![]()
.
.
.
خوب دیگه واسه این پست دیگه بسه... اگه خوشتون اومد بگید که بقیشو هم بگم یعنی این پست ادامه دارد در غیر این صورت این پست ادامه ندارد